+ - x
 » از همین شاعر
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشرده ست نبض جاده را
وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست
کم نسازد می کشی خمیازه جام باده را
از زبان خامشی تقریر من غافل مباش
جوهرتیغ است این موج به جا استاده را
نیست ممکن رنگ را با بوی گل آمیختن
کم رسد گردکدورت دامن آزاده را
بی تکلف شعله جولان تمنای توایم
نقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را
شوخی چشمت هم از مژگان توان دیدآشکار
گردن مینا بود رگهای تاک این باده را
سینه صافی می کند آیینه را دام مثال
از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن است
نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باش
حفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را
ساز خسّت نیست بیدل بی درشتیهای طبع
کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

جمشید:

امیدوارم ادامه غزلیات بیدل را هم در دسترس قرار بدهید. از زحماتتان تشکر.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *