+ - x
 » از همین شاعر
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا که جام مروت دهیم حوصله را
به سایهٔ کف پا پروریم آبله را
به وادیی که تعلق دلیل کوشش هاست
ز بار دل به زمین خفته گیر قافله را
ز صاحب امل آزادگی چه مکان است
درین بساط گرانخیزی است حامله را
ز انقلاب حوادث بزرگی ایمن نیست
به طبع کوه اثر افزونتر است زلزله را
محبت از من و تو رنگ امیتازگداخت
تری و آب سزاوار نیست فاصله را
به کج ادایی حسن تغافلت نازم
که یاد اوگلهٔ ناز می کندگله را
چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل
مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *