+ - x
 » از همین شاعر
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را
داغ حسرت سرمه گرداند به دلها ناله را
برلب آواز شکسن نیست جام لاله را
ما سیه بختان حباب گریهٔ نومیدی ایم
خانه بر آب است یک سر مردم بنگاله را
عقل رنگ آمیز،کی گردد حریف درد عشق
خامهٔ تصویرکی خواهدکشیدن ناله را
عافیت سنجان طریق عشق کم پیموده اند
دور می دارند ازین ره خانه جوی خاله را
از ره تقلید نتوان بهره ی عزت گرفت
نشئهٔ جمعیت گوهر نباشد ژاله را
درتب عشقم سپندی گر نباشد گو مباش
از نفس بر روی آتش می نهم تبخاله را
برق جولانی که ما را در دل آتش نشاند
می کند داغ ازتحیر شعلهٔ جواله را
کشتهٔ آن چشم مخمورم که مد سرمه اش
تا سرکوی تغافل می کشد دنباله را
شوخی حسنش برون است ازخط تسخیرخط
پرتو مه می زند آتش کمند هاله را
مکر زاهد ابلهان را سر خط درس ریاست
سامری تعلیم باطل می کندگوساله را
روح را از بندجسمانی گذشتن مشکل است
هرگره ، منزل بود درکوچهٔ نی ناله را
سوخت دل اما چراغ مدعا روشن نشد
در جگریارب چه آتش بود داغ لاله را
ازدل خون بسته بیدل نشئهٔ راحت مخواه
باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *