+ - x
 » از همین شاعر
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
برگ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را
مطلبم از می پرستی تر دماغیها نبود
یک دو ساغر آب دادم گریهٔ مستانه را
دل سپندگردش چشمی که یاد مستی ش
شعلهٔ جواله می سازد خط پیمانه را
التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل
سیل شد تردستی معمار این ویرانه را
تاکنم تمهید آغوشی دل از جا رفته است
درگشودن شهپر پرواز بود این خانه را
عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت
ناخن سرخاری دلها مگردان شانه را
هر سیندی گوش چندین بزم می مالد به هم
خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را
حایل آن شمع یکتایی فضولیهای تست
از نظر بردار چون مژگان پر پروانه را
آگهی گر ریشه پرداز جهانی می شود
سیر این مزرع یکی صد می نماید دانه را
حق زنار وفا بیدل نمی گردد ادا
تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *