+ - x
 » از همین شاعر
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
نیست اظهار خلاف هیچکس آیینه را
سرمهٔ بینش جهان در چشم ماتاریک کرد
شوخی جوهر بود در دیده خس آیینه را
وقت عارف از دم هستی مکدر می شود
چون سیاهی زیر می سازد نفس آیینه را
پاک بینان از خم دام عقوبت ایمنند
در نظربازی نمی گردد عسس آیینه را
از تماشاگاه دل ما را سر پرواز نیست
طوطی حیران ما داند قفس آیینه را
حسن هرجا دست بیداد تجلی واکند
نیست جز حیرت کسی ، فریادرس آیینه را
چیست حیرت تانگردد پرده ی ساز فغان
جلوه ای داری که می ساز د جرس آیینه را
دل ز نادانی عبث فال تجمل می زند
زین چمن رنگی به روی کاربس آیینه را
عالم اقبال محو پردهٔ ادبار ماست
صد هماگم کرده در بال مگس آیینه را
خامشی آیینه دار معنی روشن دلی ست
نیست بیدل چاره ازپاس نفس آیینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *