+ - x
 » از همین شاعر
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
گهی از چین ابرو سکته خواند بیت عالی را
زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلش
ازین طوطی توان آموختن شیرین مقالی را
ز نیرنگ حجابش غافلم لیک اینقدر دانم
که برق جلوه خواهد ساخت فانوس خیالی را
نسیم دامن او گر وزد گاه خرامیدن
سحر بی پرده گردد غنچهٔ تصویر قالی را
خیالی از دهان او نشانم می دهد اما
همان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را
به هر نظاره حسنش شوخی رنگ دگر دارد
تصور چون توان کردن جمال بی مثالی را
دل از خود می رود بگذار تا مست فغان باشد
جرس آخر به منزل می کند کم هرزه نالی را
قناعت پیشه ای هشدار کاین حرص غنا دشمن
کمینگاه هوسها کرده وضع بی سؤالی را
حباب باد پیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمع هستی اندیشیده ای فانوس خالی را
همه گر عکس آفاق است در آیینه جا دارد
بنازم دستگاه عالم بی انفعالی را
نیابی غیر شک از پرده های چشم ما بیدل
حریر ما به دل دارد هوای برشکالی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *