+ - x
 » از همین شاعر
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را
چوگل دروقت پیری می کشی خمیازهٔ حسرت
مکن ای غنچه صرف خواب شبهای جوانی را
نباید راستی از چرخ کجرو آرزوکردن
مبادا با خدنگیها بدل سازی کمانی را
چه داری از وجود ای ذره غیر ازوهم پروازی
عدم باش و غنیمت دار خورشید آشیانی را
غرور و فتنه ها در سر سجود و عافیت در بر
زمین تا می توانی بود مپسند آسمانی را
شد از موج نفس روشن که بهرکشت آمالت
ز مو باریکتر آبی ست جوی زندگانی را
لب زخمم به موج خون نمی دانم چه می گوید
مگرتیغ تو دریابد زبان بی زبانی را
سبکروحی چو رنگ عاشقان دارد غبار من
همه گر زر شوم بر خویش نپسندم گرانی را
چمن پرداز دیدرم ز حیرت چشم آن دارم
که چون طاووس در آیینه گیرم پرفشانی را
به مضمون کتاب عافیت تا وارسی بیدل
به رنگ سایه روشن کن سواد ناتوانی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *