+ - x
 » از همین شاعر
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
نیست جز ناله کشیدن قلم مانی را
پیش از آن کز دم شمشیر تو نم بردارد
شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرم
به قفس کرده ام امید پرافشانی را
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردید
ریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
جاه با بندگی آب رخ دیگر دارد
عزت افزود ز زنار سلیمانی را
چشمم از جنبش مژگان به شمار نفس است
جلوه ات برد ازین آینه حیرانی را
دم تیغ تو و خورشید به یک چشم زدن
عرصهٔ صبح کند دیدهٔ قربانی را
جمع گشتن دل ما را به تسلی نرساند
ازگهرکیست برد شیوهٔ غلتانی را
خلق بروضع جنون محونظردرختن است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
هرکه را چشم درین بزم گشودند چو شمع
دید در نقش کف پا خط پیشانی را
برخط وزلف بتان غره عشقی بیدل
حسن فهمیده ای اجزای پریشانی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *