+ - x
 » از همین شاعر
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
به جهانی که نیستی مژه بربند و درگشا
زگرانجانی ات مبادکه شود ناله منفعل
به جنون سپند زن پی منقار پرگشا
تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس
شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا
ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت
همه گر موج گوهری به رمیدن کمرگشا
به چه فرصت وفاکندگل تمکین فروشی ات
به تماشای چشمکی زه سنگ وشررگشا
سحر نشئه فطرتی ته خاک از چه غفلتی
نفسی صرف جوش کن ز خم چرخ سرگشا
هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت
اگر از نوع آدمی ز خود افسار خرگشا
ادب آموز محرمان لب خشکی است بی بیان
به محیط آشنا نه ای رگ موج گوهرگشا
ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی ملت
که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا
دل ودستی نبسته ای به چه غم در شکسته ای
تو به راهت نشسته ای گره این است برگشا
اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد
شقی از خامه طرح کن در مصر شکرگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *