+ - x
 » از همین شاعر
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
دست به هر دست مده ، چشم به هردرمگشا
تا زیقینت به گمان ، چشم نپوشند خسان
بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا
همت تمکین نظرت نیست کم ازموج گهر
جیب حیا تا ندری خاک شووپرمگشا
تا نفتد شمع صفت آتش غارت به سرت
در بر محفل ز میانت کمر زر مگشا
آب رخ کس نرود جز به تقاضای هوس
شیشه تهی گیر ز می یا لب ساغر مگشا
گر به خود افتد نگهت ، پشم نداردکلهت
ننگ کلی تا نکشی در همه جا سرمگشا
لب به هم آر از من وما، وعظ و بیان پرمسرا
پشت ورخ این دو ورق ته کن و دفتر مگشا
ماتم هم در نظر است انجمن عبرت ما
چشمی اگر بازکنی بی مژهٔ تر مگشا
ای نفست صبح ازل تا ابدت چیست جدل
یک سرت ز رشته بس است آن سر دیگرمگشا
بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب گل نکند
خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *