+ - x
 » از همین شاعر
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
در آب آینه روغن فکنده اند اینجا
غبار قافلهٔ عبرتی که پیدا نیست
همه به دیدهٔ روشن فکناه اند اینجا
رسیده گیر به معراج امتیاز چو شمع
همان سری که زگردن فکنده اند اینجا
جنون مکن که دلیران عرصهٔ تحقیق
سپر ز خجلت جوشن فکنده اند اینجا
یکی ست حاصل و آفت به مزرعی که شبی
ز دانه مور به خرمن فکنده اند اینجا
به صید خواهش دنیای دون دلیر متاز
هزار مرد ز یک زن فکنده اند اینجا
سر فسانه سلامت که خوابناکی چند
غبار وادی ایمن فکنده اند این جا
نهفته است تلاش محیط موج گوهر
یه روی آبله دامن فکنده اند اینجا
رموز دل نشود فاش بی چراغ یقین
نظر به خانه ز روزن فکنده ا ند اینجا
مقیم زاویهٔ اتفاق تسلیمم
بساط عافیت من فکنده اند اینجا
چو شمع گردن دعوی چسان کشم بیدل
سرم به دوش فکندن فکند ه اند اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *