+ - x
 » از همین شاعر
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد جبین گشا
از سایلان ، دریغ نشاید تبسمت
گیرم کفت تهی ست ، لب آفرین گشا
آب حیات جوی جسد جوهر سخاست
راه تراوشی چو ظروف گلین گشا
منعم اگر به تنگی خلق است نا زجاه
چین دارتر ز نقش نگین آستین گشا
گر لذت از مآل حلاوت نبرده ای
باری ز اشک شمع سر انگبین گشا
افسانه های بیژن و رستم به طاق نه
گر مرد قدرتی دلت از بندکین گشا
حیف است طبع مرد زغیبت قفا خورد
یاران حذرکنید ز حیز سرین گشا
باغ و بهار بستهٔ سیر تغافلی ست
مژگان به هم نه و نظر دوربین گشا
ازنقب سنگ ، نقش نگین فتح باب یافت
ای نامجوتو هم ره زبرزمین گشا
تحقیق هر قدر دهدت مهلت نفس
گوهر به سوزن نگه واپسین گشا
بیدل به هرچه عزم کنی وصل مقصد است
اینجا نشانه هاست ، تو شست ازکمین گشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *