+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 ز آهم مجویید تأثیر را
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما
چون مردمک، آیینهٔ جمعیت نوریم
در دایرهٔ صبح نشسته ست شب ما
بیتابی دل آتش سودای که دارد
تبخال به خورشید رسانده ست تب ما
هستی چو عدم زین من و ما هیچ ندارد
بی نشئه بلند است دماغ طرب ما
ابرام تک و تاز غباریم درین دشت
جانی که نداریم چه آید به لب ما
چون ذره پراکندگی انشای ظهوریم
جز ما نقطی کو که بود منتخب ما
تا معنی اسرار پری فاش توان خواند
مکتوب به کهسار برید از حلب ما
گمگشتهٔ تحقیق خود آوارهٔ وهم است
ما را بگذارید به درد طلب ما
نی قابل عجزیم نه مقبول تعین
از ننگ به آدم که رساند نسب ما
پیداست که جز صورت عنقا چه نماید
آیینه ندارد دل بیدل لقب ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *