+ - x
 » از همین شاعر
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
در انتظار نقطه کم است انتخاب ما
هردم زدن به وهم دگر غوطه می زنیم
توفا ن ندارد افت موج سراب ما
گردی دگر بلند نمی گردد از نفس
تعمیر می رمد ز بنای خراب ما
فانوس جسم شمع هزار انجمن بلاست
مستی بروون شیشه ندارد شراب ما
ایجاد ظرف کم چقدر ننگ فطرت است
تر شد جبین بحرروضع حباب ما
قسمت ز تشنه گامی گوهرکباب شد
در بحر نیز دست زنم شست آ ب ما
بر ما ستیزه در حق خود ظلم کردن است
آتش، تأملی که نگرید کباب ما
صید افکن از غرور نگاهی نکرد حیف
شد خاک بر زمین سر دور از رکاب ما
صد دشت ماند ذره ی ما آن سوی خیال
آه از سیاهیی که نکرد آفتاب ما
زین قیل و قال در نفس واپسین گم است
خاموشی که می دهد آخر جواب ما
آسوده ایم لیک همان پایمال وهم
مانند سایه زیر سیاهی است خواب ما
صد چرخ زد سپهر و زما نیستی نبرد
صفر دگرتونیزفرا برحساب ما
عمر شراروبرق به فرصت نمی کشد
بیدل گذشته گیر درنگ از شتاب ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *