+ - x
 » از همین شاعر
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
این دشت جاده گم کرد ز رفت و آمد ما
افسرد شمع امید در چین دامن شب
یک آستین نمالید آن صبح ساعد ما
شاید به پایبوسی نازیم بعد مردن
غیر از حنا مکارید در خاک مشهد ما
در دیر بوالفضولیم ، درکعبه ناقبولیم
یارب شکست دل کن محراب معبد ما
هرجا به خود رسیدیم ، زین بیشترندیدیم
کآثار مقصد ز ما می جست مقصد ما
تجدیدرنگ هستی بریک و تیره نگذاشت
شغل فنای ما شد عیش مجدد ما
افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید
مغز جهات گردید از شش طرف رد ما
سیرمحیط خواهی بر موج وکف نظرکن
مطلق دگر چه دارد غیر از مقید ما
گفتیم از چه دانش سبقت کنیم بر خلق
تعلیم هیچ بودن فرمود موبد ما
هرچند سر برآریم رعناییی نداریم
انگشت زینهاریم خط می کشد قد ما
چون شخص سایه بیدل صدربساط عجزیم
تعظیم برنخیزد از روی مسند ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *