+ - x
 » از همین شاعر
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
طرهٔ امن شانه زد سایهٔ برگ بید ما
آینه داری فنا ناز هوس نمی کشد
خط به رقم کشیده اند از ورق سفید ما
دردسر جهان رنگ درخور دانش است و بس
نیست به کسب عافیت غیرجنون مفید ما
دعوی احتیاج پوچ خجلت سعی کس مباد
قفل جهان بی دری زنگ زد ازکلید ما
عبرت چشم بسملیم ، پردهٔ فقر ما مدر
آستر است ابرهٔ خلعت روز عید ما
گر فکند تبسمت گل به مزار عاشقان
بال سحرکشد نفس ازکفن شهید ما
نیست چو التفات دل میکدهٔ تعلقی
آبله پایی نفس شد قدح نبید ما
ربشهٔ تخم وحدتیم از تک وپوی مامپرس
صرف هزار جاده است منزل ناپدید ما
خاک مزار عبرتیم، پردهٔ ساز غیرتیم
زخمه به برق می زند ممتحن نشید ما
بیدل ازین کف غبارکز دل خاک جسته ایم
پرده در تحیر است ، گفت تو و شنید ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *