+ - x
 » از همین شاعر
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
دو عالم یک درباز است و می جویم کلید اینجا
سرا غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران
به سعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا
تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی
توان گر پای تا سراشک شد نتوان چکید اینجا
زگلزارهوس تا آرزوبرگی به چنگ آرد
به مژگان عمرها چون ریشه می باید دوید اینجا
تحیرگر به چشم انتظار ما نپردازد
چه وسعت می توان چیدن زآغوش امید اینجا
ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفل
چو شیر این سرکه ات از یکدگر خواهد برید اینجا
به دل نقشی نمی بنددکه با وحشت نپیوندد
نمی دانم کدامین بی وفا آیینه چید اینجا
مر از بی بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه
بهار سایه ای رنگینتر ازگل داشت بید اینجا
گواه کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانی
کفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا
کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد
ز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا
هجوم درد پیچیده ست هستی تا عدم بیدل
تو هم گرگوش داری ناله ای خواهی شنید اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *