+ - x
 » از همین شاعر
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
حیرت است آیینه دارپشت و روی کار ما
چون نگه در خانهٔ چشم خیال اقتاده ایم
سایهٔ مژگان تصورکن در و دیوار ما
ریزش خون تمنا، گل فروشیهای رنگ
پرفشانیهای حیرت بلبل گلزار ما
ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند
کزگداز بال و پر وا می شود منقار ما
چون شرر وحشت قماشان دکان فرصتیم
چیدن دامان رواج گرمی بازار ما
شمع محفل درگشاد چشم دارد سوختن
فرق حیران است در اقبال تا ادبار ما
با همه یأس اعتماد عافیت بر بیخودی ست
ناکجا در خواب .غلتد دیدهٔ بیدار ما
قطره سامانیم اما موج دریای کرم
دارد آ غوشی که آسان می کند دشوار ما
غربت هستی گوارا بر امید نیستی ست
آه ازآن روزی که آنجا هم نباشد بار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *