+ - x
 » از همین شاعر
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما
چه قیامتی که نمی رسی ز کنار ما به کنار ما
چو غبار ناله به نیستان نزدیم گامی از امتحان
که ز خود گذشتن ما نشد به هزار کوچه دچار ما
چقدر ز خجلت مدعا زده ایم بر اثر غنا
که چو رنگ دامن خاک هم نگرفت خون شکار ما
همه را به عالم بیخودی قدحی ست از می عافیت
سر و برگ گردش رنگ ببین چه خطی کشد به حصار ما
دل ناتوان به کجا برد الم تردد عاجزی
که چو سبحه هر قدم اوفتد به هزار آبله کار ما
به سواد نسخهٔ نیستی نرسید مشق تأملت
قلمی به خاک سیاه زن بنویس خط غبار ما
صف رنگ لاله بهم شکن ، می جام گل به زمین فکن
به بهار دامن ناز زن ز حنای دست نگار ما
به رکاب عشرت پرفشان نزدیم دست تظلمی
به غبار می رود آرزو نکشیده دامن یار ما
نه به دامنی ز حیا رسد نه به دستگاه دعا رسد
چو رسد به نسبت پا رسد کف دست آبله دار ما
چو خوش است عمر سبک عنان گذرد ز ما و من آنچنان
که چو صبح در دم امتحان نفتد بر آینه بار ما
چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگی
زده است ساغر رنگ و بو به دماغ غنچه بهار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *