+ - x
 » از همین شاعر
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
که خونها می خورد تا شیر می گردد سفید اینجا
مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن
که سعی هردوعالم چون عرق خواهد چکید اینجا
محیط از جنبش هر قطره صد توفان جنون دارد
شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا
گداز نیستی از انتظارم برنمی آرد
ز خاکستر شدن گل می کند چشم سفید اینجا
ز ساز الفت آهنگ عدم در پرده ی گوشم
نوایی می رسدکز بیخودی نتوان شنید اینجا
درین محنت سرا آیینهٔ اشک یتیمانم
که در بی دست و پایی هم مرا باید دوید اینجا
کباب خام سوز آتش حسرت دلی دارم
که هرجا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا
نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد
کمینگاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا
تپشهای نفس ز پرده ی تحقق می گوید
که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا
بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل
که بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *