+ - x
 » از همین شاعر
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 موج پوشید روی دریا را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
کم نیست که ما را به درآرد نفس ازما
ما قافلهٔ بی نفس موج سرابیم
چندین عدم آن سوست صدای جرس ازما
مردیم به ضبط نفس ولب نگشودیم
تا بوی تظلم نبرد دادرس از ما
عمری ست دراین انجمن ازضعف دوتاییم
خلخال رسانید به پای مگس از ما
همت نزندگل به سر ناز فضولی
رنگ آینه بشکست به روی هوس ازما
پر ناکس ازین مزرعهٔ یأس دمیدیم
بر چشم توقع مگذارید خس از ما
درگرد خیال تو سراغی است وگرنه
چیزی دگر از ما نتوان یافت پس از ما
رنگ آینهٔ الفت گل هیچ نپرداخت
قانع به دل چاک شد آخر قفس از ما
ما را ننشانیدکسی بر سر رهش
بیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *