+ - x
 » از همین شاعر
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
جمع دار از امتحان جیب عریانی دلت
دست ما خالی ترست ازکیسهٔ قلا ش ما
زبن سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار
بر هوا یکسرنفس می گسترد فراش ما
گرد عبرت در مزار یأس می باشدکفن
چشم پوشیدن مگر از ما برد نباش ما
محو دیداریم اما از ادب غافل نه ایم
شرم نو رست آنچه دارد دیده ی خفاش ما
زندگی موضوع اضدادست صلح اینجاکجاست
با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما
ازجبین تا نقش پا بستیم آیین عرق
این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما
بیدل این دیگ خیال ازخام جوشیهاپرست
ششجهت آتش زنی تاپخته گردد آش ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *