+ - x
 » از همین شاعر
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
چاکهای دل نیام تیغ مژگان شما
ازشکست کار هاآشفته حالان نسخه ای ست
دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما
شعله درجانی که خاک حسرت دیدار نیست
خاک درچشمی که نتوان بود حیران شما
از هجوم اشک بر مژگان گهرها چیده ایم
در تمنای نثار لعل خندان شما
یارب ا ین خال است یاجوش لطافتهای حسن
می نماید دانه ای سیب زنخدان شما
تا قیامت جوهر وآیینه می جوشد به هم
از غبارم پاک نتوان کرد دامان شما
پیکر من ازگداز یأس شد آب و هنوز
موج می بالد زبان شکر احسان شما
کی بود یارب که در بزم تبسمهای ناز
چشم زخمم سرمه گیرد از نمکدان شما
یکسرموخالی از پروازشوخی نیست حسن
صد نگه خوابیده درتحریک مژگان شما
با شکست زلف نتوان اینقدر پرداختن
رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما
کوشش ما پای خواب آلوده ی دامان ماست
جز شما سر بر نیارد ازگریبان شما
بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد
تا به کی در حلقهٔ زلف پریشان شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *