+ - x
 » از همین شاعر
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
کارهای مشکل آفاق آسان شما
هرسری راکز رعونت گردن افرازد به چرخ
مو کشان آرد قضا در راه جولان شما
سینهٔ حاسدکه درهم می فشارد تنگی اش
جای دل خالی نماید بهر پیکان شما
ساقی تقدیر مشتاق است کز خون هدر
پرکند پیمانهٔ اعدا به د وران شما
غیرت حق برنتابد جزشکست ازگردنش
هرکه برتابد سر از تسلیم فرمان شما
شوق وصلت بعدمرگ از دل برون کی می رود
گرد می گردیم و می گیریم دامان شما
چون سحر واکرد ه بر آفاق بال اقتدار
شور عالمگیری از فتح نمایان شما
هرگلی کز نوبهارکام دل آید به عرض
باغبانش خرمن آراید به دوران شما
خاطر از هرگونه مطلب جمع باید داشتن
نیست غافل فضل حق ازشغل سامان شما
چون نباشد فضل یزدان مایل امداد غیب
بیدل است آخر دعاگوی و ثناخو ان شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *