+ - x
 » از همین شاعر
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
که سخن گهر شد و زد گره به زبان سکته خروش ما
کله چه فتنه شکسته ای که ز حرف تیغ تبسمت
به سحر رسانده دماغ گل ، لب زخم خنده فروش ما
نفس از ترانهٔ ساز دل چه فشاند بر سر انجمن
که صدای قلقل شیشه شد پری جنون زده هوش ما
به نگاه عبرتی آب ده زمآل جرات جستجو
که به چشمت آبنه می کشدکف پای آبله پوش ما
به جنونی از خم بیخودی زده ایم ساغر ما و من
که هزار صبح قیامت است وکفی ز مستی جوش ما
همه را ربوده ز دست خود اثر نوید رسیدنت
زوداع ما چه خبر دهد به دل شکسته سروش ما
تب شوق سجدهٔ نیستی چه فسون دمیده برانجمن
که چوشمع تاقدم ازجبین همه سر نشسته به دوش ما
ز نشاط محفل زندگی به چه نازد امشب منفعل
قدحی مگربه عرق زند ز خمار خجلت دوش ما
دگر از تعین خودسری چه کشیم زحمت سوختن
که فتاد برکف پاکنون نگه چراغ خموش ما
نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنی اش
همه راست بیخبری و بس ، چه شعور خلق و چه هوش ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *