+ - x
 » از همین شاعر
 ز آهم مجویید تأثیر را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
تا نشکند فشاندن بالت قفس اینجا
از راه هوس چند دهی عرض محبت
مکتوب نبندند به بال مگس اینجا
خواهی که شود منزل مقصود مقامت
از آبلهٔ پای طلب کن جرس اینجا
آن به که ز دل محوکنی معنی بیداد
اظهار به خون می تپد از دادرس اینجا
بیهوده نباید چو شرر چشم گشودن
گرد عدم است آینهٔ پیش و پس اینجا
درکوی ضعیفی که تواند قدم افشرد
اینجاست که دارد دهن شعله خس اینجا
باگردش چشمت چه توان کرد، وگرنه
یکدل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا
چون نقش قدم قافلهٔ ماست زمینگیر
باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا
دل چون نتپد در قفس زخم که بی دوست
کار دم شمشیر نماید نفس اینجا
درکوچهٔ الفت دل صاف آینه دار است
غیرازنفس خویش چه گیرد عسس اینجا
سرمایهٔ ماهیچکسان عرض مثالی ست
ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا
بیدل نشود رام کسی طایر وصلش
تا از دل صد چاک نباشد قفس اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *