+ - x
 » از همین شاعر
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
نم خورده ساز وحشتم ، زین نغمه های ترصدا
حیرت نوا افسانه ام ، از خویش پر بیگانه ام
تا در درون خانه ام دارم برون در صدا
یاد نگاه سرمه گون خوانده ست بر حالم فسون
مشکل که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا
در فکر آن موی میان از بس که گشتم ناتوان
می چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا
زان جلوه یک مژگان زدن آیینه را غافل شدن
دارد چو زنجیر جنون جوشاندن از جوهرصدا
رنج غم و شادی مبر، کو مطرب وکو نوحه گر
مشت سپند بی خبر دارد درین مجمر صدا
درکاروان وهم و ظن ، نی غربت است ونی وطن
خلقی زگرد ما ومن بسته ست محمل بر صدا
از حرف و صوت بی اثر شد جهل لنگر دارتر
برکوه خواند ناکجا افسون بال و پر صدا
چند از تپش پرداختن ، تیغ تظلم آختن
بیرون نخواهد تاختن زین گنبد بی در صدا
آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب
ز بس به خشکی زد طرب می گشت درساغر صدا
آسان نبود ای بی خبر از شوق دل بردن اثر
درخود شکستم آنقدرکاین صفحه زد مسطر صدا
بیدل به خود تا زنده ام صبح قیامت خنده ام
کز شور نظم افکنده ام درگوشهای کر صدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *