+ - x
 » از همین شاعر
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
به سعی دیده ی حیران دل از ثپش ننشست
گهرکند چه قدر خشک آب دریا را
اثرگم است به گرد کساد این بازار
همان به ناله فروشید درد دلها را
ز خویش گم شدنم کنج عزلتی دارد
که بار نیست در آن پرده وهم عنقا را
زبان درد دل آسان نمی توان فهمید
شکسته اند به صد رنگ شیشهٔ ما را
فضای خلوت دل جلوه گاه غیری نیست
شکافتیم به نام تو این معما را
نگاه یار ز پهلوی ناز می بالد
به قدرنشئه بلند است موج صهبا را
مخور فریب غنا از هوس گدازی یأس
مباد آب دهد مزرع تمنا را
ز جوش صافی دل ، جسم ، جان تواند شد
به سعی شیشه پری کرده اند خارا را
به غیر عکس ندانم دگر چه خواهی دید
اگر در آینه بینی جمال یکتا را
به ففر تکیه زدی بگذر از تملق خلق
به مرگ ریشه دواندی درازکن پا را
چه سان به عشرت واماندگان رسی بیدل
به چشم آبلهٔ پا ندیده ای ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *