+ - x
 » از همین شاعر
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
مگردرآب چون یاقوت گیرند آتش ما را
دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد
گهر دزدیده است اینجاعنان موج دریا را
بهشت عافیت رنگ جهان آبرو باشی
درآغوش نفس گر خون کنی عرض تمنا را
غبار احتیاج آنجاکه دامان طلب گیرد
روان است آبرو هرگه به رفتارآوری پا را
به عرض بیخودیهاگرم کن هنگامهٔ مشرب
که می نامیده اند اینجا شکست رنگ مینا را
فروغ این شبستان جز رم برقی نمی باشد
چراغان کرده اند از چشم آهوکوه و صحرا را
دراین محفل پریشان جلوه است آن حسن یکتایی
شکستی کوکه پردازی دهد آیینهٔ ما را
سبکتازاست شوق امامن آن سنگ زمینگیرم
که دررنگ شرراز خویش خالی می کنم جا را
به داغ بی نگاهی رفت ازین محفل چراغ من
شکست آیینهٔ رنگی که گم کردم تماشا را
هوس چون نارسا شد نسیه نقدحال می گردد
امل را رشته کوته ساز و عقباگیر دنیا را
ز شور بی نشانی ، بی نشانی شد نشان بیدل
که گم گشتن زگم گشتن برون آورد عنقا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *