+ - x
 » از همین شاعر
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نسیم شانه کند زلف موج دریا را
غبار سرمه دهد چشم کوه و صحرا را
ز زخم ارهٔ دندان موج ایمن نیست
گهر به دامن راحت چسان کشد پا را
لبش به حلقهٔ آغوش خط بدان ماند
که خضرتنگ به برمی کشد مسیحا را
عدمسرای دلم کنج عزلتی دارد
که راه نیست در او وهم بال عنقا را
حدیث نرم نمی آید از زبان درشت
شرار خیز بود طبع سنگ خارا را
همیشه تشنه لب خون مابودبیدل
چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *