+ - x
 » از همین شاعر
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
چو آتش گردن افرازی ته پا می برد ما را
غبار حسرت ما هیچ ننشست اززمینگیری
که هرکس می رود چون سایه از جامی برد مارا
ندارد غارت ما ناتوانان آنقدرکوشش
غباریم وتپیدن ازکف ما می برد ما را
به گلزاری که شبنم هم امید رنگ بو دارد
نگاه هرزه جولان بی تمنا می برد ما را
گر از دیر وارستیم شوق عبه پیش آمد
تک وپوی نفس یارب کجاها می برد ما را
به یستیهای آهنگ هلب خفته ست مفراجی.
نفس گر واگذارد، تا مسیحا می برد ما را
در آغوش خزان ما دو عالم رنگ می بازد
ز خود رفتن به چندین جلوه یک جا می برد مارا
گسستن نیست آسان ربط الفتهای این محفل
چو شمع آتش عنانی رشته برپامی برد ما را
دکان آرایی هستی گر این خجلت کند سامان
عرق تا خاک گردیذن به دریا می برد ما را
اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل
همین یک پیش پا دیدن به عقبا می برد ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *