+ - x
 » از همین شاعر
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
چو گوهر موج ما بیرون دریا می برد ما را
ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان
نگه تا می رود ازخود به یغما می برد ما را
چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی
به هر راهی که خواهد بی خودیها می برد ما را
جنون می ریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم
به هرجا مشت خاری شد تقاضا می برد ما را
چوکار نارسای عاجزان با اینهمه پستی
به جز دست دعا دیگرکه بالا می برد ما را
همان چون سایه ما و سجدهٔ شکرجبین سایی
که تا آن آستان بی زحمت پا می برد ما را
ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری دارد
پرافشانی به طوف بال عنقا می برد ما را
ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگر
غبار دامن افشاندن به صحرا می برد ما را
مدارایی به یاران می کند تمکین ما، ورنه
شکست رنگ از این محفل چومینا می برد ما را
نه گلشن را زما رنگی نه صحرا را زماگردی
به هرجا می برد شوق تو بی ما می برد ما را
گداز درد توفان کرد، دست از ما بشو بیدل
نبرد این سیل اگر امروز، فردا می برد ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *