+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
رسیده گیر به عنقا پر شکستهٔ ما را
گذشته ایم به پیری ز صیدگاه فضولی
بس است ناوک عبرت زه گسستهٔ ما را
فراهم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد
به رشتهٔ رگ گل بسته اند دستهٔ ما را
هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند
خیال در پس زانوی دل نشستهٔ ما را
ز دام چرخ پس از مرگ هم کجاست رهایی
حساب کیست به مجمر سند جستهٔ ما را
بهانه جوی خیالیم واعظ این چه جنون است
به حرف وصوت مسوزان دماغ خستهٔ ما را
مگیر خرده به مضمون خون چکیدهٔ بیدل
ستم فشار مکن زخم تازه بستهٔ ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *