+ - x
 » از همین شاعر
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را
به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد
جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها را
کدورت چیده ای جدی نما تا بی نفس گردی
صفای دیگرست از فیض برچیدن دکانها را
ندانم جوش توفان خیال کیست این گلشن
که اشک چشم مرغان کردگرداب آشیانها را
به لعل او خط از ما بیشتر دلبستگی دارد
طمع افزونتر از دزدست اینجا پاسبانها را
نفس سرمایهٔ بیتابی ست ، افسردگی تاکی
مکن شمع مزار زندگانی استخوانها را
بجزکشتی شکستن ساحل امنی نمی باشد
ز بس وسعت فروبرده ست این دریاکرانها را
به سعی اشک ، کام از دهر حاصل می کنی روزی
که آهت پرّه گردد آسیای سمانها را
به افسون مدارا ازکج اندیشان مشو ایمن
تواضع درکمین تیر می دارد کمانها را
جهانی آرزوها پخت و سیر آمد ز ناکامی
تنور سرد این مطبخ به خامی سوخت نانها را
من آن عاجزسجودم کزپی طرف جبین من
به دوش باد می آرند خاک آستانها را
تو هم خاموش شو بیدل که من از یاد دیداری
به دوش حیرت آیینه می بندم فغانها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *