+ - x
 » از همین شاعر
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را
به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد
جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها را
کدورت چیده ای جدی نما تا بی نفس گردی
صفای دیگرست از فیض برچیدن دکانها را
ندانم جوش توفان خیال کیست این گلشن
که اشک چشم مرغان کردگرداب آشیانها را
به لعل او خط از ما بیشتر دلبستگی دارد
طمع افزونتر از دزدست اینجا پاسبانها را
نفس سرمایهٔ بیتابی ست ، افسردگی تاکی
مکن شمع مزار زندگانی استخوانها را
بجزکشتی شکستن ساحل امنی نمی باشد
ز بس وسعت فروبرده ست این دریاکرانها را
به سعی اشک ، کام از دهر حاصل می کنی روزی
که آهت پرّه گردد آسیای سمانها را
به افسون مدارا ازکج اندیشان مشو ایمن
تواضع درکمین تیر می دارد کمانها را
جهانی آرزوها پخت و سیر آمد ز ناکامی
تنور سرد این مطبخ به خامی سوخت نانها را
من آن عاجزسجودم کزپی طرف جبین من
به دوش باد می آرند خاک آستانها را
تو هم خاموش شو بیدل که من از یاد دیداری
به دوش حیرت آیینه می بندم فغانها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *