+ - x
 » از همین شاعر
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
سرکوب پرفشانی چندین سحر برآ
با نشئهٔ حلاوت درد آشنا نه ای
چون نی به ناله پیچ وسراپا شکربرآ
ای مدعی ، حریفی ما جوهر تو نیست
باتیغ تا طرف نشوی بی جگر برآ
غیریت از نتایج طبع درشت توست
اجزای آب شو، ز دل یکدگر برآ
افسردگی ، تلافی جولان چه همت است
ای قطره از محیط گذشتی گهر برآ
پرواز بی نشانی از این دشت مفت نیست
سعی غبار شو همه تن بال وپر برآ
جسم فسرده نیست حریف رسایی ات
بشکسته طرف دامن سنگ ای شرر برآ
تا جان بری زآفت بنیاد زندگی
زین خانه یک دو دم ز نفس پیشتر برآ
ناصافی دلت غم اسباب می کشد
آیینه صندلی کن و از دردسر برآ
کثرت ، جنون معاملگیهای وحدت است
آیینه بشکن ازغم عیب وهنربرآ
کم نیستی زشمع درتن عبرت انجمن
یک دانه کم شواز خود و چندین ثمر برآ
بیدل تمیزت اینقدر افسون کلفت است
از خویش آنقدرکه ببالد نظر برآ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *