+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمت بسیار برآ
قلقل ما و منت پر به گلو افتاده ست
بشکن این شیشه و چون باده به یکبار برآ
تا به کی فرصت دیدار به خوابت گذرد
چون شرر جهد کن و یک مژه بیدار برآ
همه کس آینه پردازی عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
خود فروشی همه جا تخته نموده ست دکان
خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
سرسری نیست هوای سر بام تحقیق
ترک دعوی کن و لختی به سر دار برآ
ناله هم بی مدی نیست به معراج قبول
بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ
تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت
با حدیث لبش از پرده شکربار برآ
ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا
گر به افلاک بر آیی که نگونسار برآ
دادرس آینه بر طاق تغافل دارد
همچو آه از دل مایوس به زنهار برآ
شمع را تا نفسی هست به جا، باید سوخت
سخت وامانده ی از پای خود ای خار برآ
تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است
بیدل از سایه ی این خم شده دیوار برآ


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

قطره بقایی:

در تایپ این غزل اشتباهات زیادی دیده میشود

مثلاً بیت اول

نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمت بسیار برآ

شما نبشته اید خوابش

بدرود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *