+ - x
 » از همین شاعر
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ
تاب وتب سبحه بهل ، رشتهٔ زنارگسل
قطرهٔ می! جوش زن و برخط پیمانه برآ
اشک کشد تا به کجا ساغر ناموس حیا
شیشه به بازار شکن ، اندکی از خانه برآ
چون نفس از الفت دل پای توفرسود به گل
ریشهٔ وحشت ثمری از قفس دانه برآ
چرخ کلید در دل وقف جهادت نکند
اره صفت گو دم تیغت همه دندانه برآ
نیست خرابات جنون عرصهٔ جولان فنون
لغزش مستانه خوش است آبله پیمانه برآ
کرده فسون نفست ، غرهٔ عشق وهوست
دود چراغی که نه ای از دل پروانه برآ
تا ز خودت نیست خبر درته خاکست نظر
یک مژه برخویش گشاگنج زویرانه برآ
ما ومن عالم دون جمله فریب است وفسون
رو به در خواب زن ازکلفت افسانه برآ
بیدل ازافسونگری ات خرس وبز آدم نشود
چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *