+ - x
 » از همین شاعر
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
پشت پایی بود معراج این بنای پست را
بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید
جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را
عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می کشم
کشور دیوانه مجنون کرد بند و بست را
قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست
لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را
با همه معدوم از قید توهّم چاره نیست
ماهی بحرکمان هم می شناسد شست را
سرمه کردم تا قی چشمی به خویشم واکند
فطرت بی نورتاکی نیست بیند هست را
بیدل ازنازک خیالان مشق همواری خوش است
تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *