+ - x
 » از همین شاعر
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 ز آهم مجویید تأثیر را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
می نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا
مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده ای
شاهباز قدسی و بر جیفه ای مایل چرا
بحرتوفان جوشی وپرواز شوخی موج تست
مانده ای افسرده ولب خشک چون ساحل چرا
چشم واکن گلخن ناسوت مأوای تونیست
برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا
نیشی یأجوج ، سدّ جسم درراه توچیست
نیستی هاروت مردی در چه بابل چرا
غربت صحرای امکانت دوروزی بیش نیست
از وطن یکباره گشتی اینقدر غافل چرا
زین قفس تا آشیانت نیم پروازست و بس
بال همت برنمی افشانی ای بسمل چرا
قمری یک سروباش وعندلیب یک چمن
می شوی پروانه گرد شمع هرمحفل چرا
ابر اینجا می کند ازکیسهٔ دریا کرم
ای توانگر برنیاری حاجت سایل چرا
ناقهٔ وحشت متاعان دوش آزدی تست
چون شرربرسنگ باید بستنت محمل چرا
خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب
بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *