+ - x
 » از همین شاعر
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا
گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به کمال زد
همه کس به عشرت حال زدتو جبین به نم نزدی چرا
ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیازتوصرفه بر
اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا
به عروج وسوسه تاختی ، نفست به هرزه گداختی
نه پای خود نشناختی، مژه ای به خم نزدی چرا
به توگر زکوشش قافله، نرسید قسمت حوصه
به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا
زگشاد عقده ی کارها همه داشت سعی ندامتی
درعالمی زدی ازطمع کف خود به هم نزدی چرا
اگر آرزو همه رس نشد، ز امید مانع کس نشد
طربت شکارهوس نشد، به کمین غم نزدی چرا
به متاع قافلهٔ هوس چونماند الفت پیش وپس
دم نقد مفت توبودو بس ، دو سه روزکم نزدی چر ا
خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبودکم
پی امتحان چو سحر دودم به هوا رقم نزدی چرا
نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن
نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *