+ - x
 » از همین شاعر
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
که گرد می کند آیینهٔ فرنگ به صحرا
به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف
چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به صحرا
کجاست شور جنونی که من ز وجد رهایی
چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا
ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان
رسانده ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا
ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون
یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا
کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد
نشسته ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا
توفکرحاصل خودکن که خلق سوخته خرمن
فتاده است پراکنده چون کلنگ به صحرا
درین جنونکده منع فضولی ات نتوان کرد
هوس به طبع تو خودروست همچو بنگ به صحرا
مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی
خرام سیل کند ناکجا درنگ به صحرا
زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد
گذشته ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا
به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل
نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *