+ - x
 » از همین شاعر
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
فرو خورده ست شمع اینجا به ذوق انگبین خود را
به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد
دراین محفل طرف دیده ست شک هم بایقین خودرا
به همواری طریق صلح را چندی غنیمت دان
ز چنگ سبحه برزنارپیچیده ست دین خود را
به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی
تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را
سخا و بخل وقف وسعت مقدور می باشد
برآورده ست دست اینجا به قدر آستین خود را
به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی
به پستی متهم هرگز نمی داند زمین خود را
خیال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد
که هرجا وارسی بایدپرستیدن همین خود را
تغافل زن به هستی صیقل فطرت همینت بس
صفای آینه گر مدعا باشد مبین خودرا
در این گلشن نباید خار دامان هوس بودن
گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را
خیال جان کنی ظلم است بر طبع سبکروحان
به چاه افکنده ای چون نام از نقب نگین خود را
سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل
تو هم کر عافیت خواهی نهالین در جبین خود را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *