+ - x
 » از همین شاعر
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
سرمایه ز خون گرمی داغ تو جگر را
تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم
جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را
شد جوش خطت پرده ی اسرار تبسم
پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را
رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت
جز پرده دری جوش گلی نیست سحر را
تاکی مژه ام از نم اشکی که ندارد
بر خاک درت عرضه کند حال جگر را
بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست
خاشاک کندکشتی خود موج خطر را
دانا نبود از هنر خویش برومند
از میوه ی خود بهره محال است شجر را
آیینه به آرایش جوهر چه نماید
شوخی عرق جبههٔ ماکرد هنر را
زنهار به جمعیت دل غره مباشید
آسودگی از بحر جداکردگهر را
ای بی خبر از فیض اثرهای ندامت
ترسم نفشاری به مژه دامن تر را
ازکیسه بریهای مکافات بیندیش
ای غنچه گره چندکنی خرده ی زر را
بیدل چه بلایی که زتوفان خروشت
در راه طلب پی نتوان یافت اثر را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *