+ - x
 » از همین شاعر
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا

رنگ حنا ز طبع چمن موج می زند
شسه ست گویی آن گل خودرو به باغ پا

سیر بهار رنگ ندارد گل ثبات
لغزد مگر چولاله کسی را به داغ پا

آنجا که نقش پای تو مقصود جستجوست
سر جای مو کشد به هوای سراغ پا

جز خاک تیره نیست بنای جهان رنگ
طاووس سوده است به منقار زاغ پا

با طبع سرکش اینهمه رنج وفا مبر
روز سور، شب کند اسب چراغ پا

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته ای
بیدل دراز کن به بساط فراغ پا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *