+ - x
 » از همین شاعر
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را
عشق چون گرم طلب سازد سر پرشور را
شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را
بی نیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود
کرد خال روی دست خود سلیمان مور را
از فلک بی ناله کام دل نمی آید به دست
شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را
از شکست دل چه عشرتها که برهم خورد و رفت
موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را
آرزومند ترا سیر گلستان آفت است
نکهت گل تیغ باشد صاحب ناسور را
سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است
مشرب پروانه از آتش نداند نور را
صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک
دار بالا برد شور نشئهٔ منصور را
گر دلی داری تو هم خون ساز و صاحب نشئه باش
می شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را
در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل
بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را
خوش نما نبود به پیری عرض انداز شباب
لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را
بر امید وصل مشکل نیست قطع زندگی
شوق منزل می کند نزدیک ، راه دور را
نغمه هم در نشئه پیمایی قیامت می کند
موج می تار است بیدل کاسهٔ طنبور را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *