+ - x
 » از همین شاعر
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
می کشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را
می دهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت
پیچ وتاب جوهر از موی میان شمشیر را
از خم ابروی خونریزتو هر جا دم زند
عرض جوهر می شود مهر زبان شمشیر را
ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش
چند در زیر سپرکردن نهان شمشیر را
جوهرتجرید قطع الفت خویش است وبس
بر سر خود می توان کرد امتحان شمشیر را
علم در هر طبع سامان بخش استعداد اوست
تا به خون برده ست جوهر موکشان شمشیر را
گر امان خواهی زگردون سربه جیب خاک دزد
ورنه رحمی نیست بر عریان تنان شمشیر را
دستگاه آیینهٔ بیباکی بدگوهر است
می کند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را
خون صیدم از ضعیفی یک چکیدن وار نیست
شرم می ترسم کند آب روان شمشیر را
اینقدر ابروی خوبان گوشه گیریها نداشت
کرد بیدل فکر صید من کمان شمشیر را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *