+ - x
 » از همین شاعر
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را
دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان کرد هوس را
هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی رنگ نسوزد همه کس را
رفع هوس زندگی ام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را
آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را
تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را
بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست که عنقا ته بال است مگس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *