+ - x
 » از همین شاعر
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
آب آیینه محال است کشد آتش را
بر زبان راست روان را نرود حرف خطا
خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را
استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار
شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را
کینه سازی المی نیست که زایل گردد
روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را
از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد
ریش برتافته کم نیست بزاخفش را
بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی
کز نمد می گذرانند می بیغش را
ناله ای هست اگرگریه عنان کوته کرد
ابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را
مژه ای بازکن از چاک کتان هستی
نتوان دید به چشم دگرآن مهوش را
دام ماگرم روان نیست تعلق بیدل
خارپا مانع جولان نشود آتش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *