+ - x
 » از همین شاعر
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را
بهار عافیت عمری ست کز ما دور می تازد
به گردش آورم رنگی که گردانم عنانش را
مشو ایمن ز تزویر قد خم گشتهٔ زاهد
که پیش از تیر در پرواز می بینم کمانش را
مدارای حسود ازکینه خوییها بتر باشد
خطر در آب تیغ از قعرکم نبودکرانش را
ز مهماخانهٔ گردون چه جویی نعمت سیری
که نقش کاسه ای جزتنگ چشمی نیست خوانش را
جهان بر دستگاه خویش می نازد ازین غافل
که چشم بسته زیربال دارد آسمانش را
درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد
که جای مغزپرورده ست خرما استخوانش را
زندگر شمع با حسن تو لاف گرم بازاری
به آهی می توانم قفل بر درزد دکانش را
کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود او
مگر برجبهه بنویسیم نام آستانش را
نهان از دیده ها تصویر عاشق گریه ای دارد
مبادا رنگ گیرد دامن اشک روانش را
به این فطرت که درفکر سراغ خودگمم بیدل
چه خواهم گفت اگر حیرت زمن پرسد نشانش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *