+ - x
 » از همین شاعر
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
از گزیدنهای رشک ابروی چین پرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
بسمل ناز تو چون مشق تپیدن می کند
می کشد چون مدّ بسم الله بر سر تیغ را
جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
زینت هر کس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
در هجوم عاجزی آفت گوارا می شود
می شمارد مرغ بی پرواز شهر تیغ را
کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
نالهٔ خوابیده می دانیم بر سر تیغ را
طبع سرکش ناکجا تقلید همواری کند
سخت دشوار است دادن آب گوهر تیغ را
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است
رشتهٔ شمع است بیدل موج جوهر تیغ را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *