+ - x
 » از همین شاعر
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
از گزیدنهای رشک ابروی چین پرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
بسمل ناز تو چون مشق تپیدن می کند
می کشد چون مدّ بسم الله بر سر تیغ را
جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
زینت هر کس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
در هجوم عاجزی آفت گوارا می شود
می شمارد مرغ بی پرواز شهر تیغ را
کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
نالهٔ خوابیده می دانیم بر سر تیغ را
طبع سرکش ناکجا تقلید همواری کند
سخت دشوار است دادن آب گوهر تیغ را
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است
رشتهٔ شمع است بیدل موج جوهر تیغ را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *